تاريخ : پنج‌شنبه 22 فروردین 1392 | 20:29 | نويسنده : moderooz1


روزی 
فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت 
قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی 
نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با 
ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور. 

 

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای 
بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با 
ارزشترین چیز دنیا گشت.......


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 19 فروردین 1392 | 17:00 | نويسنده : moderooz1

     به خــــــاطر بسپار:


     همراهـــی خــــدا با انــــسان


                          مثــل


               نـــفس کشیدن است:


                 آرام، بی صدا، همیـــشگی


تاريخ : دوشنبه 19 فروردین 1392 | 16:47 | نويسنده : moderooz1

 زنـــدگی دفتـــری از خــــاطره هاســـت

 

یک نفر در دل شب،یک نفر در دل خاک

 

یک نــفر هــــمدم خوشـــبختیهاســت

 

یک نـــفر همــسفر سخـتـــیهاســــت

 

چشـــم بــاز کنیــم عمرمـــان میـــگذرد

 

مـــــا هــمه همـــــسفر رهــگـــذریــم

 

آنچه باقیست فقــط خاطــــره هاســت


تاريخ : شنبه 17 فروردین 1392 | 19:34 | نويسنده : moderooz1

  از تصادف جان سالم بدر برده بود


و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است


و خدا همچنان لبخند می زد . . .


تاريخ : شنبه 17 فروردین 1392 | 19:30 | نويسنده : moderooz1

وقتی شما در حال حمل قرآن هستید؛


شیطان دچار درد شدید در سر میشود


و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند

و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟

تاريخ : پنج‌شنبه 15 فروردین 1392 | 11:23 | نويسنده : moderooz1

 

 

 

زندگی تفسیر سه کلمه است

 

 

 

 

       خندیدن،

 

 

 

 

           بخشیدن،

 

 

 

                فراموش کردن

 

        پس بخند و ببخش و فراموش کن!


تاريخ : چهارشنبه 14 فروردین 1392 | 16:32 | نويسنده : moderooz1


پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .


همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند :

عجب بد شانسی ای آوردی .

پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت .

این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند :

" عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد :

" خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست .

باز همسایگان گفتند :

" عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و این بار هم پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .

"خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟"


تاريخ : چهارشنبه 14 فروردین 1392 | 16:18 | نويسنده : moderooz1

 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

 


تاريخ : شنبه 10 فروردین 1392 | 18:03 | نويسنده : moderooz1

 خدایم را دوست دارم 

            و با وفاتر از او کسی را سراغ ندارم

                                  شاید;

               به رسم همین وفاداریست که

                  عزیزانم را به او میسپارم!!!


تاريخ : شنبه 10 فروردین 1392 | 18:00 | نويسنده : moderooz1

 خوشبختی در سه جمله است:

      تجربه دیروز

          استفاده از امروز

                     امید به فردا

ولی با سه جمله ی دیگر زندگیمان را تباه میکنیم:

     حسرت دیروز

            اتلاف امروز

                  ترس از فردا


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران