تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 17:54 | نويسنده : moderooz1
یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف و سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شاکر شدم از زندگیت
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خرید؟